حكيم زجاجى
272
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ورا بر سر خويش كردند مير * ز شيبانيان بود آن گردگير چنين گفت شيبان بدان مهتران * كه بودند استاده بر هر كران كه هر [ گه ] كه مير اندر آيد به جنگ * شود كشته بىشك در آن ناموننگ 145 [ بد ] آيد شما را ز قتل امير * گريزان شود لشكر از داروگير نمانيد اين رسم يكسر بهجاى * بمانيد تا مير باشد بهپاى بدين شرط كرد او ولايت قبول * بشد مرد از جان شيرين ملول شنيدند ميران ازاو آن سخن * مگو در جهان جز به سامان سخن چنين گفت شيبان كه راه دگر * [ نماند ] شما را در اين كروفر 150 بياييد تا سوى موصل شويم * در آن بوم با گلبران بغنويم به دربند موصل پناه آوريم * چو بايد ز هرجا سپاه آوريم فراوان بود زآن بيابيم كام * علف چارپا را و ما را طعام همان [ كنده ] سازيم بر گرد خويش * شود خيل ما را ازاينروز بيش بگفتند لشكر كه فرمان توراست * به قول تو شد كار ما جمله راست 155 به موصل شدند آن تمامت سپاه * يكى كنده كردند بر روى راه فكندند در كنده از دجله آب * نشستند خرمدل و كامياب بياورد مروان بدانجا سپاه * لب كنده بگرفت داننده شاه بماند آنچنان تا به سه ماه مير * شب و روز بد فتنه و داروگير سپاه خوارج پراكنده شد * چو مروان ز كين بر لب كنده شد 160 . . . * . . . تو از پس برون آى لشكر بيار * مبر خود پديد آر آن روزگار يزيد دلاور سپاهى گران * فرستاد از خيل نيزهچيان پريشان ز اقوار عاطم ( ؟ ) امير * كه بد پور عيارهء بىنظير درآمد پس آن خوارج سپاه * گرفتند بر خيل بدخواه راه 165 خوارج بدانست كان . . . بود * ندارد بجز حيله اينبار سود فكندند ديوار در تيرهشب * نه آگاه از آن شهريار عرب شب تيره زآنجا برون تاختند * تن و جان به تاب اندر انداختند سراسيمه چون مار پيچان شدند * از آن بوم و برزن به كرمان شدند